واقعا توقع دارید عنوان هم داشته باشد؟!
یکی از کتابهایی که باید برای ارشد بخوانمش را آورده ام خوابگاه و به عنوان زیر لب تابی از آن استفاده می کنم و عین خیالم هم نیست که فرصت ها در گذرند و فلان.راستش همین العان اگر از من بپرسید چرا می خواهی توی کنکور ِ ارشد شرکت کنی،می گویم که نمی دانم.چون من اصولا چیزی را نمی دانم. اما شاید صادقانه ترین جواب این باشد که بگویم چون کار دیگری برای انجام دادن ندارم و آدم هایی که کاری برای انجام دادن ندارند باید درس بخوانند و کنکور بدهند و مدرک بگیرند و عمرشان را تلف کنند. من دلم می خواهد هم ادبیات نمایشی بخوانم، هم پژوهش هنر، هم گرافیک.و از همه ی چیزهایی که مجبورم می کنند از بین این ها فقط یکی را انتخاب کنم متنفرم. من فکر می کنم هیچ تئوری ای ندارم.آدم های بدون تئوری باید بروند بمیرند. آدم های بدون تئوری مثل ربات می مانند.که فقط کار می کنند. من می توانم ساعت ها تصویر سازی کنم، هزارتا کاراکتر بسام، می توانم دوهزار صفحه کتاب را صفحه ارایی کنم، می توانم برای یک اسم پانزده تا لوگوتایپ ِ مختلف طراحی کنم، می توانم هی عکس های کانسپچوال بگیرم. می توانم صد و هفتاد تا تابلوی پنجاه در هفتاد با آبرنگ بکشم. می توانم تابلوهای گچی درست کنم، می توانم فوتومونتاژ کار کنم.می توانم بروم تری دی مکس یاد بگیرم و یک عالمه کارهای خفن انجام بدهم.اما بازهم خسته می شوم.من آدم ِ این ها نیستم. برای همین توی کلاس به حرف استادم گوش نمی کنم.برای همین کلاس هایم را می پیچانم.خیلی زشت است که آدم شش سال توی یک رشته فعالیت کند بعد اخرش بفهمد هیچ غلطی نکرده تا بحال. و در واقع بفهمد تا بحال نمی فهمیده که دارد چکار می کند. آدم ها باید تئوری داشته باشند.باید یک استاد داشته باشند که بفهماندشان .من تا بحال استاد نداشته ام. همه شان ربات بودند، مثل حالای من، ربات های تصویر ساز و صفحه آرا و انیمیشن ساز و کارگردان و نقاش و ...و آدمها اینجور وقت ها فقط می توانند بیخیال شوند و به جای پیدا کردن ِ راه های درست، اشتباه های جدید کنند و حرف های مفت ِ جدید بزنند و کنکور ِ ارشد بدهند و بعدها استاد بشوند و چندین ربات ِ دیگر تربیت کنند.