یادم نیست دقیقا چندسال ِ پیش بود، فقط یادم می آید یک نصفه روز طول کشید تا مادرم را راضی کنم که همراه عموجانم به کوهنوردی بروم. یادم نمی آید چند سال ِ پیش بود دقیقا، اما یادم می آید همان روز، همان جا، از کوهنوردی متنفر شدم و اولین و آخرین کوهنوردی ِ زندگی ام شد همان. نه اینکه خسته شده باشم، یا پاهایم درد گرفته باشند و نفسم کم آمده باشد، نه اینکه به خاطر فشار ِکم هوا سردرد گرفته باشم و کوله پشتی ِ سنگینم اذیتم کند. فقط فکر می کردم بیهوده ترین کار ِ دنیا را انجام داده ام. زندگی هم انگار شبیه کوهنوردی است. چند ساعت هی راه می روی و راه می روی و راه می روی...یا از دیدن مناظر اطرافت و تنفس هوای پاک لذت می بری. یا همه اش دست و پایت گیر می کند به سنگ و کلوخ و خونین و مالین می شوی یا هم لذت می بری هم زجر می کشی، یا می رسی به قله و زیراندازت را پهن می کنی و یک لیوان چای می نوشی، یا همان وسط های راه خسته می شوی و برمیگردی. همه اش می شود همین. می روی و برمیگردی. فکر می کنم زندگی شبیه کوهنوردیست. بچه که باشی خیال می کنی قشنگ ترین اتفاق زندگی ات مدرسه رفتن و با سواد شدنت است. کم کم فکر می کنی ایده آل ترین زندگی یعنی اینکه دانشجوی یک دانشگاه خیلی خفن بشوی و مدرک پشت مدرک جمع کنی برای خودت. بعدش خیال می کنی زندگی ِ ایده آل یعنی داشتن ِ همسری خوب و مهربان و همراه و بعد هم داشتن چند بچه ی قد و نیم قد و ... . من نمی فهمم این ها را. همه اش فکر می کنم بعد از همه ی این ها چه. همه اش فکر می کنم اصلا شاید یک نفر از همه ی این ها خوشش نیاید. شاید یک نفر سرش درد گرفته باشد از فشار ِ کم هوا و کم بودن ِ اکسیژن در ارتفاعات ِ زندگی. همه اش فکر می کنم زندگی حتی از کوهنوردی هم بی شرف تر است که فقط مجبوری هی بروی و بروی و بروی و هیچ راه برگشتی وجود ندارد. من فکر می کنم توی زندگی هیچ چیز هیجان انگیز و غیرقابل پیش بینی ای وجود ندارد، همه چیز را می شود حدس زد. همیشه از چیزهایی که بترسی برایت اتفاق می افتد و اتفاق هایی که دوستشان داشته باشی یا نمی افتند و یا انقدر بد می افتند که خرد و خاکشیر می شوند و گند می زنند به علایقت. من نمی توانم فکر کنم زندگی شبیه یک کوه ِ قشنگ است و پیاده روی در آن می تواند با همه ی سختی هایش لذت بخش هم باشد، من نمی توانم با خیال های رنگ و وارنگ زندگی کنم، اصلا نمی توانم خیال بافی کنم. راست ِ راستش من عمیقا آدم بدبینی هستم!