من نمی دانم عکس ِ آنجِل دیگر چه کوفتیست،یا عکس های رامبراندی را دیگر کی اختراع کرده، یا عکس های نیم تنه و تمام تنه چه فرق ِ فاحشی دارند باهم. من نمی دانم استادی که می آید توی کلاس و فرق ِ بین دلمه ی برگ ِ مو و بادمجان را برایمان توضیح می دهد و سیگار پشت ِ سیگار دود می کند و در مورد همه چیز حرف می زند جز عکس چرا اسم خودش را می گذارد عکاس.دوشنبه ها که عکاسی داریم،از صبح مراسم عزاداری دارم که اصلا چرا باید هر ترم عکاسی داشته باشیم و عکاسی یک چیز اختیاری است و چرا مجبورمان می کنند کاری که دوست نداریم و استعدادش را نداریم انجام دهیم و ای کاش هر ترم دو واحد چمن زنی پاس می کردیم ولی عکاسی نه! آخرش هم می روم توی کلاس حضوری ام را می زنم و می آیم بیرون!و همه چیز تمام می شود تا دوشنبه ی بعد و غرغرهایی که هیچ وقت تمام نمی شود. و غرغرهای استادم که هر جلسه تهدیدم می کند که با این وضعیتم نگران نمره ام هم باشم.خیلی مسخره است که استادهای هنر هنوز نفهمیده اند نمی توانند مارا مجبور به انجام کاری کنند که دلمان نمی خواهد. اصلا عکاسی کار ِ بیخودیست و چه معنی دارد همان چیزی را که با چشممان خیلی زیباتر میبینم،عکسش را برداریم!تازه آن هم چی! استادمان می گوید برای گرفتن ِ یک عکس ِ خوب باید فکر کنیم و عکس ِ خوب وقتی خلق می شود که قبلش خوب فکر کرده باشیم. اصلا خالق تا فکر نکند نمی تواند خلق کند.قشنگ معلوم است استادمان چرت می گوید،انگار که مثلا خدا که خالق است برای همه چیز فکر کرده،مثلا خدا اگر قبل از خلق درخت توت های دانشگاه ما کلی فکر می کرد،قدشان را انقدر بلند می ساخت که قد ِ آدم به توت هایش نرسد؟! معلوم است که خدا هم به بداهه سازی بیشتر علاقه دارد. عکاسی هم که دیگر فکر کردن نمیخواهد،یک سوژه ی خوب میخواهد و نور ِ خوب و دوربین ِ خوب  و عکاس ِ خوب و حوصله ی خوب و زاویه و کادر و هزارتا کوفت ِ دیگر ِ خوب! بعد توقع دارند آدم هم حواسش به همه ی این ها باشد هم فکر کند هم آخر ِ ترم نمره ی عکاسی اش بیست شود!